X
تبلیغات
«تفاوت افسردگی در ايرانو کشورهای خارجی»
منوی اصلی
عضویت سریع

قوانین سایت

کد امنیتی :

ورود کاربران
نام کاربری:
رمز عبور :

موضوعات سایت
موضوعات سایت
آمار وبلاگ
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 14
» بازدید دیروز : 0
» هفته گذشته : 42
» ماه گذشته : 234
» سال گذشته : 330
» کل بازدید : 330
» کل مطالب : 12
» نظرات : 0
درباره وبلاگ

مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
آرشيو مطالب
نظر سنجی
چت باکس



پشتیبانی

RSS


POWERED BY
blogmehr.ir
تبلیغات
«تفاوت افسردگی در ايرانو کشورهای خارجی»

«افسردگي در ايران»

شخصي ملي

درون مايه اين مقاله براساس يادداشتهائي است كه نگارنده ضمن تحقيق و بررسي جهت شناخت جهان بيني ايراني و تشخيص هويت و روحيه ملي از منابع مختلف (1) جامعه شناسي، روانشناسي و تاريخي و… برداشت كرده است، اين مقاله ضمن اشاره به علل افسردگي و دنيا گريزي ايراني، پاسخي است به آن عده از روشنفكران مجذوب ومرعوب فرنگ كه عاجزانه در برابر فرهنگ و اقتصادش باور كرده اند كه «از وي همه نيك آمد و از ما همه بد» و پاسخي است به كساني كه در نتيجه عدم اطلاع از فرهنگ عظيم ملي، در مقام مقايسه ملت ما با ملل غربي احساس حقارت كرده، آنها را باهوشتر، فعالتر و حتي درستكارتر دانسته اند، و هم صدابا برخي تحليل گران ناآگاه و بعضاً مغرض از خودي گرفته تا بيگانه، ملت ما را محيل و مكار و بدتر از آن مي‌خوانند. و تازگيها به اين باور و كشف عجيب رسيده اند كه علاوه بر غربيان گروهي از شرقيان (منجمله ژاپنيها) نيز از لحاظ هوش و استعداد بر ما برتري دارند.

(شاهاندشتي، 1380، ص11)

به اعتقاد نگارنده نبايد تاثير اين گونه باورهاي منفي، بر روند رشد اقتصادي- اجتماعي جامعه دست كم گرفته شود چه امروزه از لحاظ روانشناسي اجتماعي و علوم رفتاري ثابت شده است كه هر ملتي در عمق وجود خويش تصويري ذهني از خود دارد كه نه تنها رفتارهاي او را تحت شعاع قرار مي دهند بلكه تا حدود زيادي موفقيت يا عدم موفقيت او را در روند تكامل اجتماعي اش رقم خواهند زد. بنابراين هنگامي كه تصوير خويشتن يك ملت جلوه اي نامناسب، حقير، نالايق و ناتوان از خود ارائه دهد، رفتارش و نيز سرنوشت آتي او نيز تا حدود زيادي در انطباق با همين تصاوير شكل خواهند گرفت.

(شاهاندشتي، 1380، ص12)

جامعه شناسي معاصر تاكيد مي كند كه تاثير ناباوري مردم يك جامعه به استعدادهاي خود، بر وضع اجتماعي و اقتصادي چنان شديد است كه مي تواند به راحتي آن جامعه را در ورطه هول انگيز عقب ماندگي نگهدارد، چنانكه قرنهاست مملكت ما را نگاه داشته است. از اين رو نگارنده در اين مقاله كوشش كرده است، ضمن نگاهي گذرا به گوشه هائي از شخصيت و انديشه ايراني اشاره مختصري به منشا اجتماعي آن نيز بنمايد و در ميان علل گوناگون عقب ماندگي اقتصادي در طي قرون گذشته تا حدودي تاثيرات روحيه و شخيت ايراني را نيز برآهنگ رشد اقتصادي بيان نمايد.

(شاهاندشتي، 1380، ص12)

بي ترديد كوشش جهت شناخت شخصيت و هويت ملي براي افراد هر جامعه اي به ويژه براي مردم كشورهاي رو به توسعه ضرورت تام دارد و الفباي پيشرفت اقتصادي و اجتماعي يك ملت عقب نگه داشته شده (نظير ملت ما) در آن خواهد بود كه نخست حقيقت وجود خودش را درك كند چه حقيقت سلاح نيرومد ناتوانان است. يك اجتماع بدان نيرومند است كه حقيقت را درباره خود بداند. آنهائي كه خويشتن را در پرده پندار و اوهام مي بينند به عاجزاني مي مانند كه ناگزيرند عصا در دست داشته باشند و باز اجتماعي نيرومند است كه از تماميت وجود خود بهره گيرد.

(شاهاندشتي، 1380، ص12)

شايد بنظر عده اي از خوانندگان كوشش درجهت بازشناخت شخصيت ايراني در مفهوم كلي (ملي) آن بيهوده بنظر آيد به اين دليل كه براساس نظريات جامعه شناسي معاصر شخصيت مقوله ايست طبقاتي و هر سنخ شخصيتي با جهان بيني و روحيه خاص خود در اجتماعات انساني وجود دارد اما در عين حال بايد توجه داشت كه جامعه شناسان معتقدند با وجود عواملي كه بين شخصيتهاي افراد يك جامعه جدائي مي‌افكند اعضاي هرجامعه در زمينه شخصيت داراي همانندي هائي نيز هستند كه در واقع به اعتبار آن عبارت «شخصيت ملي» مفهوم و معني مي يابد و بر همين اساس است كه (… انگليسي آرام و خونسرد، به آساني از فرانسوي پرشور متمايز مي شود و آلماني پرخاشگر با ايتاليائي خونگرم يكسان نيست و ژاپوني قانون شناس با كره‌اي گردنكش فرق دارد). (2)

(شاهاندشتي، 1380، ص13)

البته در اينكه هيچيك از ملل فوق بر ديگري مزيتي ندارد از لحاظ علوم اجتماعي موضوع پيش پا افتاده و كهنه ايست. متفكراني كه در طول تاريخ به بشر و تركيب ذهني‌اش پرداخته اند به اين نتيجه رسيده اند كه، اين شرايط محيطي است كه به نظام انديشه‌اي مردمان شكل مي بخشد و آنرا به راهي كه لازم است سوق مي دهد و بدين جهت اختلاف اساسي شخصيتها را معلول اوضاع محيط دانسته اند.

كنفوسيوس هم به اين امر متوجه شده و گفته بود كه «از نظر طبيعت ما به يكديگر مي‌مانيم، شرايط است كه ما را از هم بسيار دور مي سازد». (3) سيسرون سخنور شهير رومي در قرن اول پيش از ميلاد عيسي مسيح گفته بود كه «انسانها يقيناً در آموزش با يكديگر فرق دارند، ليكن در گنجايش آموزش با هم برابرند و هيچ نژادي نيست كه تحت رهبري عقل نتواند به فضيلت نائل آيد». (4)

(شاهاندشتي، 1380، ص13)

با توجه به منشا اجتماعي شخصيت، تبيين همانندي هاي شخصيتي نيز با بررسي اوضاع واحوال اجتماعي يك جامعه امكان پذير خواهد بود. بسياري از اشخاص كه درباره زمينه اجتماعي شخصيت و نحوه شكل گيري آن آگاهي ندارند در تبيين «شخصيت ملي» جامعه خود ناتوان بوده و به راحتي در دام تبليغات و نظريات گمراه كننده تحليل گران مغرض قرار مي گيرند كه از اين قبيل در اجتماع ما فراوانند.

بايد دانست كه اصولي ترين روش براي شناخت شخصيت ملي يك جامعه بررسي و تحقيق در اوضاع و احوال اجتماعي- اقتصادي آن جامعه در روند تكاملي‌اش بوده و نخستين گام براي كشف حقيقت مطالعه تاريخ آن است. به بياني ساده تر مي‌توان گفت همان طوري كه شخصيت (اختصاصي) يك فرد متاثر از محيط اجتماعي او از قبيل خانواده، مدرسه، حوادث خطير زندگي و… مي باشد «شخصيت ملي» نيز بستگي به اوضاع و احوال اجتماعي- اقتصادي و حوادث خطير تاريخي دارد. به طور مثال اگر شخصي بر اثر حوادث خطير زندگي از قبيل مرگ عزيزان، شكست و ناكامي در امور مالي و از اين قبيل دچار افسردگي مي شود به طريق مشابهي هجوم بيگانگان وكشتار ملي، فقر اقتصادي، مصائب طبيعي و غيره مي تواند به نوعي افسردگي و يا اضطراب مزمن ملي بيانجامد و با انعكاس خاصي در نظام انديشه‌اي يك ملت جهان بيني خاص ملي او را به وجود بياورد. 

در اين ميان آنچه كه بايد مورد توجه اساسي خواننده قرار گيرد دامنه اثر حوادث گذشته و انعكاس آن در شخصيت انسان معاصر است. بنابراين اگر بخواهيم بدانيم كه چرا در جامعه‌اي فلان هنجار خاص حاكم است نبايد تنها به ساختمان اجتماعي حاضر آن بنگريم، بلكه بايستي به شرايط و اوضاع واحوالي كه طي دهه ها وسده هاي پيش در آن جامعه حاكم بوده توجه داشته باشيم. به طور مثال در حال حاضر جامعه شناسي و روانشناسي، حرص سيري ناپذير آدميان را براي كسب دارائي چنانكه در غالب اجتماعات انساني ديده مي شود نه تنها محصول مناسبات اجتماعي دوران معاصر بلكه ناشي از عوامل اجتماعي و نا ايمني دوران گذشته اين جوامع مي داند، و از همين روست كه گفته مي شود محيط ناپايدار اجتماعي- اقتصادي و بي ثباتي و ناايمني دائمي اوضاع و خطر كشتار و قتل عام كه همواره قوم از هم پراكنده و در دنيا سرگردان يهود را مشوش و مضطرب مي ساخت علت العلل حرص و طمع و خواسته افروزي يهودي معاصر است.

(شاهاندشتي، 1380، ص14)

اثر وضع اجتماعي- اقتصادي گذشته هاي دور و نزديك را بر همه مظاهر اجتماعي زمان حال نمي توان انكار كرد. گفته مي شود بحران بزرگ 33-1929 چنان اثري بر ميزان باروري آمريكاييان گذشت كه هنوز هم نتيجه‌اش بر هرم سني آن مملكت به چشم مي خورد. (5)

(شاهاندشتي، 1380، ص14)

«افسردگي در غرب»

بدون ترديد روشنفكران افسرده اي كه سعي مي كنند با توسل به انديشه هاي فيلسوفان و نويسندگان مايوسي از قبيل شوپنهاور، كافكا،… و همتاي ايراني آنها صادق هدايت، معنائي براي زندگي خود بيابند. بعد از تقلاي بسيار، كوفته و ناتوان شده، پوچي حيات و بيهودگي زندگي خود را آشكارتر خواهند ديد.

بي گمان زندگي، حتي زندگي شوپنهاور، هدايت و كافكا نيز هر كدام ماجرايي شورانگيز و پرهيجان است. عشق ورزيدن و ناكام شدن، زندگي كردن و از آن پس مردن به مراتب بهتر از يك زندگي خالي از عشق و محروميت از حيات است.

(شاهاندشتي، 1380، ص  )

افسردگي در غرب

زندگي محاكمه اي است كه با مرگ پايان مي پذيرد.

«كي يركه گور»

هدف از نگارش مقاله اول در واقع كوششي بود براي نشان دادن «ناخودآگاه اجتماعي» در جامعه ايران. اما در اين مقاله به خاطر تكميل مقاله اول، نگارنده كوشيده است اشاره اي به سير تحولات روحي اروپا (ناخودآگاه اجتماعي) طي دو قرن اخير نيز بنمايد به اين خاطركه بحرانهاي اجتماعي و اقتصادي اين دوره با ظهور فيلسوفان و انديشمندان بزرگ اما مايوس و بدبيني از قبيل شوپنهاور، نيچه، كي يركگارد، هايدگر، سارتر، مالرو و آلبركامو همراه بوده به طوريكه آثار منفي و مخرب افكار آنها ابعاد جهاني يافته به خصوص به خاطر نفوذاجتناب ناپذير فرهنگ جوامع گوناگون معاصر در يكديگر به جامعه ما نيز سرايت كرده است تا حدي كه بسياري از روشنفكران ديار ما نيز نتوانستند از آثار مخرب اين افكار مصون بمانند. شايد اشاره به يكي از معروفترين نويسنده ايراني «صادق هدايت» در اين مقاله به عنوان نمونه‌اي عالي از اين دست تا حدي اين ارتباط را نشان دهد. البته كوشش بيشتر در جهت كشف عميق تر اين ارتباط و آگاهي روشنفكران جامعه ما از آن حائز اهميت بسيار خواهد بود، به اين خاطر كه بيماري افسردگي بيشتر از هر بيماري ديگر مسري است، يعني يك فيلسوف بدبين و يا يك نويسنده وابسته به مكاتب ياس و نوميدي (مثل اگزيستانسياليسم) كه آثارش را در قالب شعر يا رمن و يا زمينه اي هنري ديگر بر جامعه روشنفكري عرضه مي كند به راحتي مي تواند جمع كثيري را به افسردگي بكشاند يا به افسردگي افسردگان دامن بزند و از همين روست كه به خاطر پيشگيري از ابتلا به اين بيماري هم كه شده مجهز نمودن روشنفكران جامعه ما به بينش علمي در اين زمينه لازم بنظر مي آيد.

(شاهاندشتي، 1380، ص70)

مروري كوتاه به سير تحولات روحي اروپا نشان مي دهد كه شهرت و اعتبار فراوان جهان بيني نهيليستي (نيست انگاري)، بدون شك مديون مناسبات اجتماعي و اقتصادي قرون جديد (اروپاي بعد از قرون وسطي) اين قاره بوده است، مناسباتي كه سبب شد حس بشر دوستي و احترام به رزش هاي اخلاقي و عواطف بلند پايه انساني نقصان گرفته و افراد در طلب سود شخصي با يكديگر به ستيزه و كشمكش دائمي بپردازند كه متاسفانه هنوز هم پايان نگرفته است. 

از طرفي در اين دوره روشنفكراني را مشاهده مي‌كنيم كه برايشان زندگي معناي خود را از دست داده است. روشنفكراني كه آرمان سياسي و يا مذهبي ندارند با اين همه در جستجوي چيزي هستند، در جستجوي فكري هستند كه خود را مريد آن سازند. در جستجوي توجيه زندگي هستند توجيهي كه نيازمند ايمان و يا فداكاري نيست و همه اين نيازها به وسيله همين افكار تامين مي شد.

(شاهاندشتي، 1380، ص70)

شايد بتوان تصوير واقعي از اوضاع اجتماعي واقتصادي اروپا را به بهترين وجه در رمانهاي يكي از نويسندگان بزرگ اين دوران به نام اونوره دوبالزاك يافت. (1) زيرا اين دانشمند در واقع ابداع كننده مفهوم تازه انسان در اين دوره بود با اين ويژگي كه به بهترين وجه موجوديت فرد را از لحاظ پيوندي كه با اجتماع داشت مورد تحقيق قرار داد و در زمينه اجتماعي هم شايد او را بتوان بهترين مورخ دوراني دانست كه شبح سياه پول بر همه شئون اجتماعي و ذهنيات فردي سايه افكنده بود و هم چيز در برابر آن سر فرود مي آورد.

(شاهاندشتي، 1380، ص71)

بالزاك به ما مي نماياند كه چگونه در اروپاي بعد از قرون وسطي دم تيره زرپرستي در كليه اركان اجتماع ديده شده و هر چيز انساني بر آن آلوده گشته است. زندگي زناشوئي و عشق خانوادگي از هم پاشيده شده، طلا دلبستگي والدين را به فرزند نابود كرده (اوژني گرانده)، علاقه كودكان را به پدرو مادر نيست گردانيده (بابا گوريو) و ازدواج را به صورت يك معامله تجارتي در آورده است (داستان پل دومانرويل و ناتلي در حل اختلافات زناشوئي)، كار عشق به فحشا كشيده (مادام مارنف در كوزن بت)، دوستي به خيانت و كارشكني منجر شده (اوهام از دست رفته، لوستيوولوسين) و روابط خانوادگي به دروغ و رياي نفرت انگيزي مبدل گرديده است (كوزن پونس).

داستاني به عظمت اوژني گرانده گرد زندگي مردي دور مي زند كه معتقد است، و مي‌كوشد ديگران را هم معتقد كند، كه مرگ چيزي نيست، بي شرافتي چيزي نيست، مصيبت آن است كه پول نداشته باشي. در سرتاسر اين رمان بالزاك هنرمندانه نشان مي دهد كه چگونه در اجتماعي كه پول مايه اساسي حيات است، تعيين كننده ارزش هاي بشري و ملاك قضاوت نيز خواهد بود. مردم ساده دل شهري كه گرانده در آن سرشناس است، در برابر او سر خم مي كنند. هرگونه حركات غير عادي يا ناپسنديده از او سر مي زند با يادآوري ثروت هنگفت وي ناديده گرفهت مي شود. همگي او را به عنوان «سرمشق زندگي» برانداز مي كنند و مي كوشند تا با دقت در گفتار و رفتارش «راز» محترم شدن را دريابند، همانگونه كه اعمال او را مي پايند تا بفهمند كي بايد خريد و كي بايد فروخت. (2)

اين است تصويري كه بالزاك از روابط اجتماعي واقتصادي اين دوران به دست مي‌دهد بهمين خاطر مي توان به اين نتيجه رسيد كه جنبش و تكايوي اجتماعي و اقتصادي نوظهور اروپا، هرچند كه دامنه تمدن بشر را گسترده تر ساخت و موجب رونق بازار علوم و صنايع و بالنتيجه افزايش رفاه مادي بشر گرديد، اما از سوي ديگر موجب شد كه اجتماع عرصه تاخت و تاز كساني گردد كه هيچ هدفي جز گرد كردن مال نداشتند و براي رسيدن به اين هدف باك نداشتند از اينكه يكديگر را ددمنشانه بدرند و همنوعان خود را قرباني سكه هاي زر سازند.

اين ستيزه و تكاپوي ميان آدميان را نه فقط در عرصه هاي اجتماعي، بلكه در عرصه‌هاي سياسي اروپاي اين دوران نيز مي توان مشاهده كرد. منازعات سياسي به همراه جنگهاي خانمانسوز كه همه جا را به ويراني و زوال كشيد. جنگهايي كه سبب شد سراسر اين قاره، دائماً جولانگاه انسانهاي وحشتزده‌اي باشد كه از كشتارگاهي به كشتارگاه ديگر رانده مي شدند به طوريكه در اين رهگذر، حتي رهبران آن روزگار نيز در امان نبودند. روح قدرت طلبي و تمايل تجاوزكاران به تحميل اراده خود بر همنوعان در اين دوره تا بدان پايه رسيده بود كه رهبران كوردل اروپا را وادار مي كرد يكي پس از ديگري، خود و اتباع كوردل را به ديار نيستي بفرستند. 

روح قدرت طلبي كه نخست در روبسپير و بعد در ناپلئون تجلي كرد به شكست كامل منتهي شد. روبسپير معدوم شد، ناپلئون از رنج شكست و بدنامي در شرف موت بود ولي هنوز مردم در زير تازيانه هاي ديكتاتوري در شكنجه وعذاب بودند. اين بار تازيانه در دست تزارالكساندر ديكتاتور روسيه بود كه به عنوان «ااتحاد مقدس» و ايجاد برادري همگاني بين آدميان در پي آن بود همه جهانيان را به بند اسارت بكشاند و… 

(شاهاندشتي، 1380، ص72)

طبيعي است كه وقوع اين همه فجايع و مصايب شخصيت انسان اروپايي را در هم شكسته، آشفتگي روح، نابساماني انديشه، بيگانگي و حسرت و تنهايي را براي او به ارمغان آورد و نيز از آثار و پيامدهاي ديگر اين همه ماجرا مي توان از بحرانهايي ياد كرد كه در زمينه هاي هنري، ادبي و فرهنگي ايجاد شد. بخصوص سست شدن بنيان دين و اخلاق به علت رواج جهان بيني هاي ويژه اي چون نهيليسيم و ديگر عصيانهاي فكري، باعث ظهور فيلسوفان بزرگ اما مايوس و بدبيني گرديد كه اثرات مخرب افكار آنها تا به روزگار ما نيز ادامه دارد. 

به عنوان نمونه عالي از اين دست مي توان از فيلسوف معروف اين دوران به نام شوپنهاور نام برد كه معتقد بود حيات بشري چيزي بي ارزش است و انسان اصولاً مخلوق درد و رنج است. به طوريكه وقتي جهان، با عينك تيره او نگريسته مي‌شود جهاني غم آلود و ترسناك به نظر آمده، هيچ درام دلكشي در آن وجود ندارد.

(شاهاندشتي، 1380، ص73)

فلسفه شوپنهاور مستقيماً از تمايلي كه تجاوزكاران به تحميل اراده خود برهمنوعان دارند، زاييده شده بود به اين خاطر كه مي گفت: «قدرت طلبي بزرگترين شري است در جهان پديد آمده است.» به نظر اين فيلسوف جهان در يد قدرت خداوند خير خواه نيست بلكه آنرا شيطان بد انديش اراده مي كند. اين روح شيطاني يك ميل شديدي، چون طاعون همگاني، به ما تحميل كرده است كه به شدت به حيات دل بنديم و براي حفظ آن ديگران را از ميان برداريم. (3)

شوپنهاور حق داشت از اين نيروي نامعقول گريزان و متنفر باشد زيرا آن را در ويراني و زوال اروپاي دوران خود مشاهده كرده بود. آنچه به نظر اين فيلسوف مي‌آمد همه جدال و منازعه و ياس و درد و رنج بود.

امروزه به ندرت آثار شوپنهاور را مي خوانند اما فلسفه و نفوذ فكري او كه در واقع محصول اروپاي بيمار بود به نوبه خود اثرات مخربي در جوامع بشري از خود به جاي گذاشته است. به عنوان نمونه، انعكاس سياسي فلسفه شوپنهاور را مي توان درافكار نيچه(4) (فيلسوف ديگري كه او را پيشواي فكري خود قرار داده بود) يافت كه با افكار جنون آميزش و با قيمت ويراني جهان، مغزهاي خامي چون هيتلر و موسوليني را به كار گرفت و انعكاس ادبي افكار او را در مكتب ادبي «كزيستانسياليسم» مي‌توان مشاهده كرد كه تخم ياس و بدبيني را در سراسر جهان كاشت و توده عظيمي از روشنفكران جهان را به انحراف كشانيد.

(شاهاندشتي، 1380، ص73)

آثار فلسفي و ادبي نويسندگان وابسته به مكتب اگزيستانسياليسم از قبيل، ژاپن پل سارتر، آلبركامو، مالرو (5)… مشحون از ايده هايي است كه در نهايت فرد را به ياس و دلزدگي از زندگي مي كشاند، در تمامي آثار ادبي نويسندگان اين مكتب، انسان به عنوان چنان موجودي جلوه گر مي شود كه از دايره تاثيرات زمان و مكان و محيط اجتماعي بيرون است و رنجهايش ناشي از محروميت هاي مادي و فشارهاي اجتماعي نيست بلكه زاييده وجود خود اوست.

(شاهاندشتي، 1380، ص74)

اگزيستانسياليستها معتقدند كه اجتماع پوچ و عبث است و فرد نه تنها سرچشمه ارزشها بلكه خلاق واقعيت است و بهمين خاطر مي تواند تنها در ذهن (خيال) خود به آزادي وخوشبختي دست يابد.

بزعم اگزيستانسياليستها در عالم هستي اصل وجود ما است، تعيين سرنوشت نيز به عهده ما خواهد بود، آينده ما در دست خود ماست و ما خود را به اختيار مي سازيم. به روايت اينان انسان در كشمكش حيات يكه تاز و بي سلاح مي جنگد- نه خدايي وجود دارد كه او را ياري دهد نه عوامل ارثي ومحيطي كار او را تسهيل مي كنند، نه تجربيات گذشتگان او را به كار مي آيد، و نه انسان ديگري سواي خود او مي تواند با او هم درد و هم رزم باشد. از نظر آنان آزادي و خوشبختي در اجتماع، هرگز دست يافتني نيست (و شايد از همين روست كه برخي از صاحبنظران اين فلسفه را فلسفه مرگ و نوميدي ناميده اند.)

اگزيستانسياليسم بشررا در تعيين سرنوشت خود آزاد مي داند، ولي اين آزادي و اختيار همانطور كه گفته شد جنبه ذهني (خيالي) دارد زيرا با ضرورتهاي دنياي خارج و جبر اجتماعي، تاريخي هم بسته نيست به عنوان مثال سارتر «آزادي آدمي گوشه دنج و فرو بسته ايست» كه در برابر «تاخت وتازهاي» دنياي خارج حكم پناهگاه را دارد (عصر منطق). موضوع اصلي اين كتاب قهرماني هاي كسي است كه با همه فشارها و الزامات مادي، آزادي دروني خود را حفظ مي كند. در حاليكه واقعيت اين است كه نديده گرفتن قوانين روابط اجتماعي و تحولات علمي و تاريخي، با عدم آزادي برابر است.

از آنجا كه يك فرد اگزيستانسياليست كسب آزادي را تنها در دنياي ذهني خود متصور مي داند، سرانجام خويشتن را با زندگي دشوار و فاجعه آميز و هول انگيزي روبرو مي بيند، زندگيدر چشم او به پرتگاهي موحش و ظلماني تبديل مي‌گردد كه انسان از گردنه هاي خطرناك آن به تنهايي به پيش مي رود تا اينكه خواهي نخواهي پي مي برد كه خوشبختي و آزادي دست يافتني نيست و درست به همين خاطر است كه آندره مالرو به اين نتيجه مي رسد كه: «درك زندگي حاصلي جز دلهره نخواهد داشت» بطور كلي روشنفكراني كه سعي مي كنند با توسل به مكتبهاي نهيليستي مثل مكتب اگزيستانسياليسم معنايي براي زندگي خود بيابند سرانجام در وادي بدبيني و ياس سرگردان مي شوند.

اين روشنفكران پس از تقلاي بسيار خود را كوفته و ناتوان مي يابند. از وجود خود كه مانند بارگراني به دوششان سنگيني مي كند بيزار مي شوند و هر دم كه مي انديشند «اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود» پوچي حيات و بيهودگي «زندگي» خود را آشكارتر مي بينند.

(شاهاندشتي، 1380، ص75)

ما به غير از روشنفكران ياد شده چه در داخل و چه در خارج از كشورمان نمونه‌هاي ديگر از روشنفكران معروف و برجسته را داريم كه با وجود نبوغ سرشارشان در زمينه هنر نويسندگي، متاثر ازمكتب نهيليستي (اگزيستانسياليسم) بوده، با خلق آثار بسيار توده هاي وسيعي از روشنفكران را به ياس و افسردگي كشانده اند به عنوان نمونه‌اي از نويسندگان خارجي در اين زمينه مي توان از كافكا نام برد و از نمونه داخلي صادق هدايت را داريم.

نگارنده كافكا را به اين خاطر انتخاب نموده كه انديشه هاي او به لحاظ رواني اثرات مخربي بر افكار روشنفكران اجتماعات گوناگون بشري از جمله روشنفكران ديار ما داشته است و بازهم به اين خاطركه او را مي تان به عنوان سردسته تمام نويسندگاني دانست كه در اوايل قرن حاضر همه بحرانهاي سياسي، اجتماعي و معنوي زمان خود را منعكس مي كردند.

پيچيدگي رمانهاي اين نويسنده بيانگر نابساماني فكري زمان اوست و زندگي نامه‌اش در واقع گزارشي از سرخوردگي‌ها و بي هدفيهاي انسان معاصر است كه در نظامي توتاليتر راه خود را گم كرده است.

نوشته هاي كافكا، برخلاف نظر بسياري از بررسي كنندگان آثار وي كه معتقدند از درون وي مايه مي گرفت، بيش از هر چيز از اوضاع و احوال اجتماعي و تاريخي متاثر بود او جنگ جهاني اول را تجربه كرد. در زمان اين جنگ موطن او چكسلواكي زير سلطه اتريش قرار داشت بطوريكه مي توان گفت زمانه او زمانه آوارگي و بي سر و ساماني بود. تاثير جنگ جهاني اول و وحشتي را كه اين جنگ در جهان ايجاد كرد به خوبي مي توان در آثار كافكا ديد.

به عنوان مثال در يكي از داستانهاي او به نام «گروه محكومين» كافكا نشان مي‌دهد كه چگونه در اين جنگ همه چيز، حتي مرگ هم جنبه ماشيني پيدا كرده و انسانيت پاك از ميان رفته است و از طرفي مي توان تاثير افكار ياس آلود شوپنهاور را نيز در همين داستان ديد كه مي گفت «دنيا مستعمره ايست براي مجازات انسانهاي محكوم». كافكا عقايد كي يركه گور فيلسوف (اگزيستانسياليست) دانماركي را نيز مطالعه كرد. و ضمن اين مطالعه همبستگي زيادي بين خود و او احساس مي كرد. 

بهمين خاطر در آثار او همواره ياس و نوميدي به عنوان نشانه هايي از جهان بيني اگزيستانسياليستي ودلهره هايش مشاهده مي شود چه او زندگي را يكسره پوچ مي‌دانست و مانند كي‌يركه‌گور معتقد بود كه «زندگي محاكمه‌اي است كه با مرگ پايان مي پذيرد.»

(شاهاندشتي، 1380، ص76)

كافكا انديشه هاي خود را صميمانه و در قالب زيباترين جملات بيان مي كرد و در واقع به پشتوانه همين توصيف صادقانه و بي نظير از رنج و تيره روزي مردم است كه خواننده آثارش به راحتي در دام انديشه هاي بدبينانه و ياس آلود او گرفتار مي شود، شايد اشاره اي كوتاه به اثر معروف او «مسخ» بتواند تا حدودي اين منظور را بنماياند. 

اين داستان در واقع داستان تنهايي انسان معاصر است. داستان ماشيني شدن زندگي و استحاله غم انگيز فرد در جامع سرمايه‌داري است. كافكا در اين داستان نشان مي‌دهد كه همانگونه كه مردم ابتدائي قرباني طبيعت بودند، انسان معاصر نيز قرباني اجتماعياست كه ناچار است در آن زندگي كند. انساني كه از خود اراده اي ندارد و مجبور است در همان راهي گام بردارد كه اجتماع براي او تعيين كرده است.

قهرمان داستان مسخ (گره‌گوار) انساني است كه فريب ظواهر را خورده و در نظام اجتماع مستحيل شده و توانايي هيچگونه اقدامي را ندارد. گره‌گوار اساساً شخصي است بي خانمان، مطرود جامعه، چون كارش مورد علاقه‌اش نيست. زندگي اش معنايي ندارد، دوستي ندارد، زندگي اش خالي از عشق است و خانواده اش به او ابزار وفاداري نمي كنند. گره‌گوار به شدت از محيط كارش ناراضي است به خصوص از ريسس اداره اش كه انسان بي احساسي است و خود را حاكمي مي داند كه از پشت ميز بر كارمندان حكم مي راند.

هيچ راهي براي فراز از آن دستگاه ظالمي كه او نماينده اش بايد باشد وجود ندارد و حتي با بيمار شدن هم نمي توان از دست او فرار كرد. سازماني كه گره‌گوار در آن كار مي كند حتي با كارمندانش نيز مانند انسان رفتار نمي كند. فرد در مقابل اين نظام محكوم است و چنان فشارهائي از جانب آن بر او وارد مي شود كه مي توانند انسان را مسخ كند. در اين هنگام ديگر زندگي جنبه انساني خود را براي فردي كه قرباني اين نظام شده است از دست مي دهد و فرد ناچار است كوركورانه آنچه را به او تحميل مي كنند بپذيرد. چنانكه كه گره‌گوار هم ناچار است تمام اين مشكلات را تحمل كند و كار كند تا قرضهاي خود را بپردازد و شكم پدر و مادر و خواهرش را سير كند و بالاخره تحت تاثير همين فشارهاست كه مسخ مي شود.

(شاهاندشتي، 1380، ص76)

در نخستين لحظات آغاز داستان «مسخ» خواننده با اين واقعيت تكان دهنده روبرو مي شود كه انساني تبديل به سوسك شده است. در نخستين سطور داستان مي‌بينيم كه گره‌گوار يك روز صبح هنگامي كه از خواب بيدار مي شود با اين حقيقت تلخ روبه‌رو مي گردد كه ديگر انسان نيست بلكه حشره اي بزرگ و زشت است، بنابراين كابوس گره‌گوار از همان دقايق آغازين شروع مي شود.

از همان لحظه نخست تا پايان داستان تمام قضايا در خواب اتفاق مي‌افتد. يعني اينكه گره‌گوار براي فرار از فشارهاي اجتماع به رويا پناه برده است و در حقيقت خواب مي بيند كه تبديل به موجود ديگري شده است. اما خواب او بازتابي از واقعيت است. درواقع مي توان گفت مسخ شدن گره‌گوار به صورت يك حشره بزرگ نوعي فرار از واقعيت است، هنگامي كه انسان نتواند با واقعيتي كه اجتماع به صورت قرارداد به او عرضه مي كند زندگي كند ناچار در روياهايش بايد از واقعيت فرار كند، چنانكه مسخ شدن گره‌گوار هم فراري است از كارهاي پوچ اداري به خاطر به دست آوردن يك لقمه نان.

اما واقعيت تلخ ديگر در اين داستان اين است كه حتي نزديكترين كسان انسان از دردهاي او بي خبرند، چنانكه پدر و مادر گره‌گوار نمي دانند كه او به خاطر پرداخت قرض آنان ناچار است هر روز سر كار برود و حتي حالا هم كه كار به مسخ او كشيده است باز نمي توانند اين واقعيت را ببينند و او را طرد مي كنند. اما گره‌گوار با قرباني كردن و فروختن خود به دنياي سوداگرانه مي كوشد تا براي پدر و مادر و خواهرش يك زندگي مرفه بوجود آورد. بنابراين به خاطر خانواده اش بود كه گره‌گوار براي خود يك شخصيت كاذب بوجود آورد.

(شاهاندشتي، 1380، ص76)

در حقيقت پدر و مادر گره‌گوار ابداً نيازي به فداكاري او نداشتند. پدر گره‌گوار بيشتر از آنچه گره‌گوار مي پنداشت پول داشت. پدر گره‌گوار آنقدرها همه كه گمان مي‌رفت بيمار نبود بلكه توانايي كاركردن را هم داشت. پس حتي گره‌گوار هم فريب خورد معلوم شد كه بيهوده خود را فداي خانواده اش كرده بود. بنابراين تمام خوشبختي و رضايتمندي خانواده اش بر فريب و حسابگري استوار بوده است.

در داستان مسخ به آشكار نشان داده مي شود كه مردم، حتي نزديكترين كسان شخص، او را براي شرايطي كه در اجتماع براي خود به وجود آورده مي خواهند نه به خاطر ذات وجودي او، نزديكترين روابط انساني يعني روابط خانوادگي بر دروغ استوار است.

از آنجا كه گره‌گوار به خاطر خانواده اش آزادي فردي و هويت شخصي خود را از دست مي دهد و با زدن نقابي بر چهره نقش كاذبي را در اجتماع بازي مي كند، مي‌توان مسخ را يك «تراژدي خانوادگي» نيز قلمداد كرد.

از طرف ديگر مسخ شدن گره‌گوار را مي توان كنايه اي از تضعيف شدن جنبه انساني در اجتماع زمان معاصر دانست. گره‌گوار بعد از آنكه نتوانست يكروز سركار خود حاضرشود معاون اداره‌اش ساعت هفت و ربع به خانه‌اش سر مي‌زند و مي‌خواهد بداند علت نيامدن او به سر كار چه بوده است تا چنانچه اگر بتواند عذر و بهانه موجهي براي خود بيابد ديگري را به جاي او به كار بگمارد. در اين جا نمايشنامه «مرگ بازتاب» آرتور ميلر تداعي مي شود زيرا در آن نمايشنامه هم مي بينيم كه چگونه دنياي سوداگرانه تا هنگامي كه فرد مي تواند قابل استفاده باشد از او مانند پيچ و مهره‌اي در دستگاه بزرگ اقتصادي جامعه استفاده مي كند ولي به محض اينكه ديگر قابل استفاده نبود فوراً آن را با پيچ و مهره جديدي تعويض مي كند و مي بينيم كه گره‌گوار نه در زندگي خصوصي و داخلي با انسانيت رو به رو مي شود و نه در محيط كار، در هر دو جا او را فقط براي سودمنديش مي خواهند. به همين دليل گره‌گوار مسخ مي شود تا ارتباط خود را با هر دو جا قطع كند، چنانچه بعد از مسخ شدن صدايي از گلويش در مي آيد كه براي هيچ كس مفهوم نيست. در واقع مسخ كابوسي است وحشتناك كه گره‌گوار از ترس زندگي در جامعه اي خفقان‌آور به آن پناه آورده است.

اگرچه روبرو شدن با چنين كابوسي به اندازه زندگي در جامعه اي كه گره‌گوار محكوم به پذيرفتن آن بود دردناك و مرگبار است ولي گره‌گوار ترجيح داده است در اين روياي ترس آور سوسك شود ولي در اجتماعي كه همه ويژگي هاي انسان را از او سلب كرده اند زندگي نكند. (6)

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

گفته مي شود اثار كافكا به محض چاپ شدن ناياب مي شد. مردم مي خواستند بدانند در چگونه دنيايي زندگي مي كنند، چه عواملي زندگي‌شان را مشخص مي كند و اگر در جامعه‌‌شان هدفي براي زندگي هست آن هدف كدام است و اميدوار بودند فرانتس كافكا بتواند در اين زمينه پاسخ مناسبي به آنها بدهد. اما متاسفانه كافكا نويسنده‌اي بود كه به دقت و زيبايي هر چه تمام تر اجتماع خود را به تصوير كشيده همه چيز آنرا نفي مي كرد بي آنكه راه حلي ارائه دهد، او در تخيلاتش با ديدي تراژيك به جهان مي نگريست و در نتيجه به شدت افسردگي را در اجتماع تزريق مي كرد.

يكي از منتقدين نقاط ضعف ديدگاه كافكا را نسبت به جامعه خويش اين چنين بيان مي كند: «توصيف زندگي مردمي كه نمي تواند هيچگونه ارتباطي با جامعه ناسالم بورژوازي برقرار كنند چه معنا و مفهومي مي تواند اشته باشد؟» كافكا نمي‌توانست براي اين مردم راه فراري پيدا كند، زيرا همان زندگي بورژوازي و اشكال گوناگون زندگي در اين نوع جامعه را مي ديد و بس و تنها كاري كه كرد اين بود كه توانست نشان دهد آنها چگونه با تمام قوا كوشيدند تا با اين نوع زندگي بسازند و توانست احساس عميق همدردي خود را با قهرماناني نشان دهد كه پيش از نابودي با سرنوشت غم‌انگيز خود دست و پنجه نرم كردند.»

جالب اينجاست كه خود كافكا نيز در گفتارهائي به همين مضمون ديدگاههاي خود را به نقد كشيده‌است چه او مي‌گفت: «وقتي كمكي از دستمان برنمي‌آيد، بهتر است خاموش بمانيم. هيچ پزشكي حق ندارد با ياس خود وضع بيمار را وخيم‌تر كند. اين است كه اباطيل مرا بايد نابود كرد. من نور نيستم. درمانده اي هستم كه راهش را به ميان خارها گم كرده است. من كوچه اي بن بست هستم.» 

و يا در پايان يكي از داستانهايش به نام «گراكوس شكارچي» ياس و بي هدفي و سرگرداني خود را به اين صورت بيان مي كند: «كشتي من سكان ندارد، و دستخوش بادي است كه در ژرفترين ديار مرگ مي وزد.» (7)

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

با توجه به اعتراف صادقانه كافكا به ياس و نوميدي شايد ديگر نيازي نباشد كه درباره تاثير منفي افكار او بر خوانندگان آثارش سخن بگوييم. به طوريكه در گفتار فوق ملاحظه مي شود او به درماندگي خود به صراحت اقرار مي كند اما چه سود كه نفوذ افكار او در جامعه بويژه در قشر روشنفكر بيش از آني بود كه خودش تصور مي‌كرد.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

در ايجا بهتر است كه به بحث خود پيرامون افكار كافكا خاتمه بدهيم و اشاره‌اي مختصر به صادق هدايت همتاي ايراني كافكا، كه به شدت از افكار او متاثر بود و همبستگي زيادي بين خود و او احساس مي كرد داشته باشيم.

شدت علاقه هدايت به كافكا را مي توان از ترجمه نخست چند اثر او به خصوص ترجمه كتاب «مسخ» دريافت البته علت تاثير هدايت از افكار كافكا بيش از هر چيز بستگي به اوضاع و احوال اجتماعي جامعه آنروز ايران داشت زيرا هدايت نيز مانند كافكا، از ناراستي روزگار و بي مهري زمانه رسوائي كه در آن زيست مي كرد بيزار گرديده بود. و جالب اينجاست كه او نيز مانند كافكا آثاري از خود به جاي گذاشت كه برخي از آنها شهرت جهاني كسب كردند.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

صادق هدايت يكي از روشنفكران معروف و برجسته دوران خود بود كه ناتواني طبقه حاكه، رفتار حكومتگران و اليگارشي ايران با مردم و رابطه آنان با بيگانگان را از نزديك ديده و شناخته بود و وقتي كه براي تحصيل به اروپا رفت و ديري در آنجا ماند، با مساله مدرنيته يا تجدد آشنايي پيدا كرد. و پس از بازگشت به ايران، بسياري از تضادها و بعضي از علل عقب ماندگي ايران را دانسته بود.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

صادق هدايت طبقه خانوادگي خود را نالايق مي ديد و از طرفي همكاري با پيشگامان نهضت آزاديخواهي را- كه قهراً به حكم تاريخي و شرايط جنگي در وسط طيف چپ و كمونيزم بين المللي قرار داشتند مفيد به حال ايران نمي دانست.

او از يكسو به ويژه پس از شهريور 1320 مي ديد كه پرچمداران نجات ملي در طيف‌هاي جريان چپ ايران قرار دارند، و او چه به دليل عمق صميميت و دانش خود و به كمال بي دانشي و ناشايستگي آنان، و چه به دليل وابستگي هاي طبقاتي- خانوادگي و چه به دليل بدبين بودن به معتقدات سياسي و وابستگي آنان به بيگانگان، جائي در متن آن جريان براي خود نمي ديد- از سويي حكومتگراني را كه داعيه خدمتگزاري و ميهن پرستي و اصلاحات داشتند از بيخ و بن مي شناخت و همگي را به مسخره مي گرفت به همين خاطر براي فعاليتهاي فكري و آرماني خود پايگاه مناسبي نمي ديد ودر مقابل نابسامانيهاي جامعه آنروزي ايران يكه و تنها ماند و دست به كار نوشتن تاثرات و آلام دروني خود زد.

اما از آنجا كه اين نويسنده، بيش از همه چيز سلاح خود را در زرادخانه هاي ادبيات جهاني جستجو مي كرد. شاهكارهائي به وجود آورد كه متاثر از ديدگاههاي فلاسفه و مكاتب فلسفي نهيليستي (نيست انگاري) غرب بوده است. به همين خاطر اين نويسنده با آثار خود بيش از هر چيز تخم ياس و بدبيني را در جامعه ما به ويژه در ميان روشنفكران ديار ما پراكند.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

هدايت در دروه جواني از شوپنهاور تاثير گرفته بود و تمام او با ادبيات نهيليستي از اين طريق آغاز شد. گفته مي شود كه در آغاز جواني كتاب «جهان چون اراده و پندار» شوپهناور را خوانده بود و بدبيني آن فيلسوف و اعتباري كه او به لحاظي به هنرمند مي نهاد، در او تاثيري ژرف نهاده بود. هدايت گذشته از شوپنهاور آثار سارتر (اگزيستانسياليست) رانيز مطالعه كرده بود و پس از آشنايي با سارتر بود كه پيوند اصيلي با نحوه تفكر كافكا پيدا كرد.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

البته اين بيراهگي هدايت از نظر برخي از انديشمندان آن روز پوشيده نماند. چه در آن زمان يكي از دوستان وي (دكتر احمد فرديد) در اين زمينه به او هشدار مي دهد: «بيادم آمد كه زماني من به انحراف نادانسته سارتر از تفكرهايدگر (اگزيستانسياليست) و فرو افتادن سارتر در مغاك بيمناك نيست انگاري (نهيليسم) به درستي پي بردم، به عنوان هشدار، در اين باره نامه اي مفصل از پاريس به تهران براي هدايت فرستادم…»

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

اما متاسفانه اين هشدار موثر واقع نمي شود، زير تاثيرات اوضاع و احوال اجتماعي بر روحيه هدايت بيش از آني بود كه پنداشته مي شد زيرا او در پيرامون خود سياست بازاني را مي ديد كه فرهنگ ملي و شرافت انساني را دست آويز و گاه بازيچه يا نردباني مي ساختند تا به بام يا كام برسند و نيز همه جا بازار ريا و تزوير و دروغ و دوروئي را گرم مي ديد و اينهمه جهان و هنجار آفرينش را پيش ديدگانش تيره و تار و روحش را افسرده مي ساخت و بدبيني را چون خوره به جانش مي انداخت.

به گفته خودش در آغاز اثر معروفش (بوف كور)، زخمهايي در زندگي او بود كه مثل خوره روحش را در انزوا مي خورد و مي تراشيد و او نمي توانست اين دردها را به كسي اظهار نمايد. اگرچه بعضي ها در تفسير اين جمله آنرا به ماجراي عشق دريغ آميز ودردناكي كه مربوط به زندگي خصوصي او بود نسبت مي دهند اما بسياري ديگر از صاحبنظران بيان اين جمله را ناشي از تاثرات صادق از جمله نابسامان آنروزي ايران مي دانند.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

دكتر عليقي محمودي بختياري اوج كمال هدايت را در بوف كور مي داند و در عين حال آغاز سقوط و فرود او. او مي گويد «بوف كور، ژرف، پرمحتوي و تفسيرپذير است اما خواندن آن- بي كند و كاو و بي شرح و بسط زيان آور و نفرت برانگيز است. من در بوف كور برداشت و سير دردآور و تلخ وسرگذشت شوم و شوربختيهاي ملت ايران را مي توانم ببينم كه صادق هدايت، با خامه سحرافرين خود، آنرا به نمايش گذاشته است، اما اين برداشت و سير و گشت هدايت- در نظرنخست، براي همه كس آسان نيست. تنها تلخي و نفرت برانگيزي آن بهره خواننده مي شود.»

اين استاد سپس اضافه مي كند: «من در تمام دوراني كه در دانشكده ها درس ادبيات معاصر را به عهده داشتم، به دانشجويان هشدار مي دادم كه «بوف كور»‌را به گونه داستانهاي معمول و در خلوت تنهايي خود نخوانند، بلكه آنرا در كلاس وبا شرح گزارش استاد و نقد و نظر ديگر پژوهندگان وارسي كنند… (8)

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

البته در صحت نظريات اين استاد مبني بر قدرت صادق هدايت و توانايي او در تلقين افكار منفي و پوچ گرايانه اش به خواننده آثارش، ترديدي وجود ندارد. چه بسياري ديگر از اساتيد و صاحبنظران، در اين زمينه اظهار نظرهاي مشابهي را بيان داشته اند. (9) كه ذكر نقطه نظر آنان در اين مختصر نمي گنجد و نياز به فرصتي جداگانه دارد.

(شاهاندشتي، 1380، ص79)

اميد است كه سعي نگارنده براي نشان دادن منشا اجتماعي افكار روشنفكران و (10) فلاسفه بدبين، به معرفي تني چند از آنان در اين مقاله، بخصوص اشاره به دو مورد فوق (كافكا و هدايت) كفايت كرده باشد. البته خواننده مي تواند با مطالعه شرح حال مبسوط‌تري از زندگي خصوصي و اجتماعي اين دو نويسنده و يا انديشمندان ديگري از اين دست به راحتي دريابد كه بحرانهاي روحي و دگرگونيهاي فكري پردامنه‌اي كه گاه زندگي ها را زير و رو مي كند و همچنين نتايج و تجليات فلسفي اين بحرانها و دگرگونيها، زاييده زندگي اجتماعي يك «فرد» به مفهوم وسيع آنست و نيز تعمقي بيشتر در تاثيرات متقابل فرد و اجتماع به خواننده نشان خواهد داد كه خوش‌بيني و بدبيني، سر زندگي و دلمردگي، بيزاري از زندگي و كشش به سوي نيستي، زنده بودن، و به مرگ انديشيدن و اصولاً انديشه مرگ و زندگي، آثار برخاسته از وضعيت زندگي اجتماعي يك فرد است كه از صورت عيني و مجسم به حالت روحي و معنوي و فكري درآمده است و در هر حال شخصيت فرد هر چه كه باشد به دست تواناي جامعه مي گردد.

بدون ترديد اين نتيجه گيري، يعني در نظر گرفتن رابطه اصولي فرد با جامعه مي‌تواند براي بسياري از روانشناسان معاصر كه بيش از حد به نقش فرد در جامعه تكيه مي كنند سودمند واقع شود.

البته در آنكه فرد زمينه شخصيت و همه فعاليتهاي انساني است ترديدي نيست ولي آن ماه خامي است كه بوسيله اوضاع و احوال اجتماعي قوام و نظام مي يابد- يك فرد امكانات عظيمي دارد و براي قبول صورتهاي گوناگوني از لحاظ روحي و رواني آماده است جامعه فقط بخشي از امكانات فرد در اين زمينه را مورد استفاده قرار مي دهد و موافق مقتضيات خود آنرا مشخص مي كند. به همين خاطر هرگز نبايد تاثيرات جامعه بر حالات روحي فرد را ناديده انگاشت. دامنه اين تاثيرات تا بدان پايه است كه بسياري از جامعه شناسان امروزي بر اين باورند كه بهترين راه مبارزه با بيماري هاي رواني همانا تغيير جامعه است و پيدائي انسان كامل و كاملاً بيدار و سالم را در پويه آن دگرگوني هاي اجتماعي ممكن مي دانند كه به سازماندهي اقتصادي- اجتماعي و حقيقتاً انساني نوع بشر بينجامد.

بايد دانست كه بدون سلامت جامعه بزرگ، سلامت هر خانواده و هيچ سازماني اجتماعيديگر ميسر نمي شود و بديهي است كه جامعه هاي بيمار كنوني در صورتي مي‌توانند در صدد علاج خود برآيند كه با زدودن عواملي مانند سودجوئي فردي و رقابت خصومت آميز و اختلاف طبقاتي، سازگاري و تعادل از كف رفته را به خود بازگردانند.

(شاهاندشتي، 1380، ص84)

«نقدي بر روانشناسي افسردگي غرب»

طي چند سال اخير كتابهاي متعددي در زمينه «روانشناسي فردي» (1) از قبيل توانهاي نهفته در آدمي، پيروزي فكر، كليدهاي طلايي موفقيت (2) و… ترجمه شده است كه اغلب نتايج تحقيق روانشناسان جوامع غربي به ويژه آمريكاست يكي از معروفترين اين كتابها «توان بي پايان» نام دارد كه تا كنون به بيش از دوازده زبان ترجمه شده و جزو پرفروشترين كتابهاي دوران اخير بوده است. اين كتاب در ايران نيز چندين بار تجديد چاپ شده است. كتاب كه توسط مدير و موسس انستيتو بين‌المللي رابينز منتشر شده به بررسي رمز و راز موفقيت فرد در اجتماع مي پردازد. 

نويسنده «آنت
درباره :
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
برچسب : افسردگی,
تعداد بازدید : 82

نوشته شده توسط رسول در 1397/6/10 و ساعت 22:10 |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر